نفس باباش فاطمهنفس باباش فاطمه، تا این لحظه: 20 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

خانم دكتر من

گل دخترم ، عزيزم  چند روزي هست كه شما شغل آيندت رو انتخاب كردي و مي گي من فقط مي خوام دكتر بشم                             قربون خانم دكترم بشم دختر گلم مي خواد دكتر دندان پزشك بچه ها بشه و مي گي مي خوام وقتي بچه ها دندون هاشون خراب شد خيلي آروم دندون هاشون رو درست كنم كه دردشون نگيره و بعدش هم به همشون جايزه بدم (آخه خودت تجربه دندون پزشكي رو داشتي ) و بعد مي ري عينك مي زني و مدام با چراغ قوه دندون هاي من رو نگاه مي كني و مي گي بايد عمل بشيد ، فدات بشم من كه از الان به فكر آيندت هستي من هم برات دعا مي كنم كه به آرزوت برسي و بشي خانم دكتر  &nbs...
4 آبان 1390

كتابهاي درسي گلم

    نفس مامان و بابا امروز بالاخره كتابهاي درسيتون را دادن تا بياريد خونه تا ما براتون جلد كنيم واي كه چه كتابهاي قشنگ و بامزه اي داري د خوش به حالتون زمان ما كه از اين چيز ها نبود ، وقتي كتابهات رو ديدم من بيشتر از شما ذوق كردم و نشستم يكي يكيشون رو ديدم و لذت بردم                  . و تازه فهميدم خيلي وقت كه داريد با كتابهاتون كار مي كنيد ولي شما چيزي به من نگفته بودي و امروز اولين تكليفت رو تو خونه با كمك هم نوشتيم و من از اين كار كلي لذت بردم كه همراه دختر گلم دارم به قول خودت مقش مي وينيسيم  دوست دارم گل مامان  ...
4 آبان 1390

روز جهاني كودك و جشن مدرسه

عزيز دلم روز جهاني كودك رو كه گذشت دوباره بهت تبريك مي گم چون هر روز روز شماست چون شما فرشته هاي خدا روي زمين هستيد                              روز جهاني كودك شما هم يك جشن خيلي خوب تو مدرسه داشتي و حياط مدرسه رو براي جشنتون آماده كرده بودن با يك عالمه صندلي هاي رنگي يك ميز بزرگ هديه ، يك ميز بزرگ از خوراكي هاي خوشمزه و يك ميز پر از گلهاي رز زيبا به زيباي صورت ماه شما غنچه ها ، وقتي در باز شود و امديد از كلاسها بيرون انقدر خوشحال بوديد و خوق كرده بوديد كه حد نداشت و وقتي با كمك معلم مهربونتون خانم جليلي سر جاهاتون نشستيد و عمو مهرداد امد براتون شعر خوند و آه...
29 مهر 1390

براي دخترم

                                           جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد. اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند                     دختر نازنینم گفتنی ها ی زندگی بسیار است و نا گفتنی ها بیش...
29 مهر 1390

روز ورود به مدرسه

عزيز مادر : الهي من قربونت كه ديگه بزرگ شدي و مدرسه ميري اصلا باورم نمي شد وقتي تو رو تو اونيفورم مدرسه ديدم باز ياد روز اولي كه تو بيمارستان تو رو نشون من دادم افتادم و گفتم خدايا بزرگي و عظمتت رو شكر اين همون دختر كوچولوي منه و برات بهترين ها رو از خداي بزرگمون خواستم              شب قبل از رفتنت به مدرسه تمام وسايل مدرسه و لباس هات رو كف اتاق پهن كردي (درست ياد روز هاي اول مدرسه خودم افتادم ) و شب خيلي زود خوابيدي و صبح زود همراه بابا جون رفتيم به مدرسه ، انقدر ذوق و شوق داشتي كه زودتر از ما وارد مدرسه شدي و بعد سريع صف تشكيل داديد و همنجا چند تا دوست پيدا كردي من كه باورم نمي شد و آسم...
29 مهر 1390

دوباره ما امديم

سلام ما بالاخره بعد از پانزده روز دوباره امديم  حسابي دلم براي خاطره نوشتن از فاطمه جون تنگ شده بود و كلي خاطرات زيباش مونده تو دلم تا براش بنويسم ، آخه اينترنت قطع بود و دست ما تو پوست گردو امان از دست اين شركت هاي اينترنتي كه ما رو كلي الاف كردن حالا بعد از پانزده روز تا اينترنت وصل شد پريدم پشت كامپيوتر آخه دلم براي ني ني وبلاگي ها خيلي تنگ شده بود انشاالله از فردا خاطرات دختر گلم رو دوباره مي نويسم   ...
25 مهر 1390

دهمين سالگرد ازدواج مامان و بابا

                           امروز 9 مهرماه ده سال از پيوندمان گذشت                         اي کاش گذر زمان در دستم بود تا لحظه هاي با تو بودن را آنقدر طولاني ميکردم که براي بي تو بودنم وقتي نميماند                                                              با تو بودن برايم بهترين لحظات زندگي است   ومن وجود پر مهر و سرشار از عشق تو را...
9 مهر 1390

سفر به شمال

                                                    ناز گلم باز هم مهر ماه شد و موقع سفر به شمال كشور آخه ما هر سال مهر ماه كه شمال خلوت تره و هوا كمي خنك تر سفر هامون رو شروع مي كنيم ولي امسال آخرين سالش بود آخه از سال ديگه شما بايد بري مدرسه و ديگه نميشه تو مهر ماه مسافرت كرد خلاصه اينكه تصميم بر اين شد كه با آقا جون و ماماني به همراه دايي و خاله همه باهم بريم به سمت چابكسر شهر زيبا و بهشتي شمال كشور . وقتي داشتيم وسايل رو جمع مي كرديم انقدر خوشحال بودي كه از شادي تو پوست خودت بند نبودي و شب خوا...
6 مهر 1390

گردش روز جمعه

سلام عسل مامان چند وقتي فرصت نكردم برات خاطره هات رو بنويسم ولي سعي مي كنم تا وقتي برام ايجاد ميشه بشينم و شروع به نوشتن كنم حالا برات مي گم از گردش روز جمعه :            روز پنج شنبه با بابا جون تصميم گرفتيم كه جمعه بريم طرف هاي دماوند كه هواي بهتري داره آخه چند روزي هست كه تهران دوباره گرم شده وسايلمون رو جمع كرديم و صبح زود حركت كرديم و ساعت ده بود كه رسيديم به دماوند و يك دفعه تصميم گرفتيم كه بريم چشمه اعلا وقتي كه رفتيم ديديم اي بابا بقيه از ما زرنگترن و زودتر امدن و اونجا حسابي شلوغ شده و اصلا نمي شه نشست وقتي يك كم امديم پاين تر رسيديم به روستاي اوره و يك جاي دنج ، خلوت و حسابي خنك وسايل رو پهن ...
2 مهر 1390

شهر بازي

ديروز عصر با بابا جون تصميم گرفتيم بريم بيرون فكر كرديم كجا بريم كه انرژي فاطمه خانم هم تخيليه بشه كه خودت يك دفعه گفتي شهر بازي و بعد بلند شديم رفتيم شهر بازي شما از خوشحالي داشتي بال در مي آوردي وقتي رسيديم شما دويدي سمت بازيها و انقدر بازي كردي كه من ديگه داشتم سر گيجه مي گرفتم ولي يك دفعه يادم افتاد كه ازت عكس بگيرم ولي طبق معمول اصلا  نمي ايستادي و فقط مي دويدي و ما هم خوشحال از اينكه يك بچه با نشاط و پر انرزي داريم، ببين             وقتي گرسنه شديم گفتيم بريم يك چيزي بخوريم و با يك محصول جديد به اسم (دلي مانجو ) برخورديم كه خيلي خوشمزه بود مثل شيريني هاي لقمه اي بود و شما هم كه به ...
19 شهريور 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به می باشد