گذشت پدرانه
دختر گلم : آيا ميداني چه كسي كشتي زندگي را از ميان موج هاي سهمگين روزگار به ساحل آرام روياهايت رسانده ؟؟ بله پدرت كشتي بان زندگي ماست و با تلاش و فداكاريش آسايش و آرامش رو به خونه مياره و بدون هرچي داري از پدرت داري گلم پس قدر دان زحماتش باش و عاشقانه دوستش داشته باش و بوسه زن دستانش باش ...
نویسنده :
مامان
14:56
روز پدر
فرشته ناز كوچولوي من : بالاخره روز پدر هم شد و من و شما وبابايي با هم رفتيم بيرون براي خريد ، شما هفتصد تومن پول براي خودت آوردي كه بريم براي روز پدر خريد كنيم وقتي به مغازه لباس مردونه رسيديم سريع رفتي جلو و يك لباس سرخابي رو انتخاب كردي و مي گفتي مامان اين به بابا مياد اين رو بخريم و من كه از انتخاب شما تعجب كرده بودم داشتم قانعت مي كردم كه مامان جون بابا از اين لباس ها نمي پوشه و ... كه تو پول هات رو در آوردي و گفتي من خودم پول دارم براي بابا جونم مي خرم ، خلاصه با كلي مكافات راضيت كرديم بريم مغازه هاي ديگه رو هم ببينيم ولي نزديك هر مغازه كه مي شديم شما جلو تر مي رفتي و انتخابت رو مي كردي تا بالاخره يك پيراهن قشنگ براي ب...
نویسنده :
مامان
14:26
براي بابا جون
بابا جون دستات گهواره من چشات مثل چراغ خونه من بجز تو از همه عالم بريدم كسي رو مثل تو عاشق نديدم باباي وجودم از تو قدرت وتوان گرفته اي كه از دم نفسهات هستي من جان گرفته بابا جون روزت مبارك ،بابا جون قد تمام پروانه ها دوست دارم ...
نویسنده :
مامان
14:15
براي همسرم
تبريك به كسي كه نميدانم از بزرگي اش بگويم يا مردانگي ، سخاوت يا سكوت ،مهرباني يا از خود گذشتگي اش ،تلاش بي پايانش براي خانواده اش ،وعشق بي حدش بسيار سخت است ...... همسر عزيزم ، عشق من ، اميد زندگي روزت مبارك به لطف تو بختم بلند خواهد شد سرم به خاك رهت ارجمند خواهد شد لبي كه زمزمه عشق مي كند شب و روز به يمن روي تو پر ن...
نویسنده :
مامان
14:00
روز پدر
فرشته مامان امروز تو باشگاه آقا مربي تون به شما گفت بچه ها پنج شنبه روز پدره و شما بايد براي پدرهاتون هديه بخريد ، از همون موقع چشمات برق زد و وقتي مربيتون به شما وقت استراحت داد امدي سمت من و گفتي مامان براي بابا چي بخريم و من شما رو قانع كردم تا بريم خونه وفردا عصري بريم بيرون براي روز پدر خريد كنيم وقتي رسيديم خونه سريع رفتي سراغ قلكت و اون رو آوردي و گفتي مامان بيا اينو باز كن مي خواهم براي بابا جونم كادو بخرم قربون اون دل كوچيك ومهربونت برم كاش ما بزرگترها هم مثل شما انقدر بخشنده بوديم و راحت از آنچه داشتيم براي شاد كردن دل كسايي كه دوستشون داريم مي گذشتيم و حالا من موندم با تو دختر مهربونم چه كنم ، قرار شد فردا عصر همراه هم بريم و برا...
نویسنده :
مامان
15:15
حمام كردن
غنچه مامان امروز كه از كلاس ژيمناستيك بر مي گشتيم هوا خيلي گرم بود و آفتاب عالم تاب مستقيم بالاي سر ما بود و به خاطر مسافت زيادي كه ما باهم پياده برگشتيم خونه شما حسابي عرق كرده بودي و مثل يك هلو سرخ شده بودي تا رسيدم خونه تصميم گرفتم شما رو بفرستم حمام البته به تنهايي براي بار اول!!! تا بهت گفتم از خوشحالي حسابي بالا و پايين پريدي و از ذوقت سريع پريدي توي حمام و خودت مشغول شستشو شدي خيلي تميز دوش گرفتي و بعد حولت رو پوشيدي و امدي بيرون از خوشحالي رفتي بالاي مبل نشستي و مي گفتي من ديگه بزرگ شدم ديگه تنهايي ميرم حمام و بعد گوشي تلفن رو برداشتي و با بابا تماس گرفتي و با آب و تاب براي بابا تعريف كردي و تا آخر شب خيلي آرام و ساكت نشسته بودي و ت...
نویسنده :
مامان
14:39



