نفس باباش فاطمهنفس باباش فاطمه، تا این لحظه: 20 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

تولد فرشته كوچولو

1390/2/26 11:48
نویسنده : مامان
649 بازدید
اشتراک گذاری

ماه آسمونم ،بانوي ارديبهشتي من ، تولدت مبارك    

       چه زود و شيرين گذشت پنج سال از اولين روز كه تو رو در كنارم احساس كردم ، حضور فرشته كوچولوي كه جمع ما رو سه نفره كرد و ما اين حس رو هر سال در 24 ارديبهشت دوباره احساس مي كنيم  ، حس شيزين پدر و مادر بودن رو ، دوباره خاطرات اين روز تو ذهنم مرور شد خاطره انتظار ي طولاني و بعد يك فرشته كوچولو و مو مشكي رو كنارت مي يارن و مي گن اينم دخترت تمام دردها و انتظارت تموم ميشه و فقط دوست داري اين موجود كوچولو رو تو آغوشت بگيري و از نزديك گرماي وجودش رو حسش كني ، بله دخترم اين خاطره ها در روز تولدت دوباره تكرار شد و من و بابا دوباره اينها رو براي هم بازگو كرديم ، فقط اين رو بدون من و بابا با تمام وجود دوست داريم بيشتر از اون چيزي كه فكرش رو بكني و حاضريم به خاطرت هر كاري بكنيم تا گل لبخند هميشه هميشه روي لبهات باشه .                                               

فاطمه گلم چقدر تو در اين روز خوشحال بودي تا حدي كه صبح از ذوقت ساعت هفت ونيم از خواب بيدار شدي و من و بابا رو هم بيدار كردي و بعد شروع كردي پس كي مهمونها ميان ،كي خونه رو تزيين مي كنيم ، كادو هام كجان و ....

 

                        

بعد از خوردن صبحانه با بابا جون خونه رو تزيين كرديد و بعد حمام كردي و يك چرت خوابيدي بعدش كه از خواب بيدار شدي و لباسات رو عوض كردي آهنگ تولد رو گذاشتي و شروع كردي به دويدن و بازي كردن چقدر خوشحال و شاد بودي و از ته دل مي خنديدي و همش منتظر ماماني و آقا جون ،دايي جون و خاله جون بودي و مدام جلوي در سرك ميكشيدي و ميگفتي پس كي ميان ، وقتي آقاجون و ماماني با خاله و عمو مسعود امدن از خوشحالي داشتي بال در مي آوردي البته خاله جون از سفر شمالش برات دوتا بال خوشگل سوغات آورده بود و تو منتظر بودي كه مثل فرشته ها بال بزني و پرواز كني و وقتي دايي جون و زن دايي و سما كوچولو امدن شادي تو تكميل شد و تو و سما شروع كرديد به بازي و دويدن و بعد مراسم تولدشروع شد، فوت كردن شمع ، بريدن كيك و مهمترين بخش براي شما بچه ها باز كردن كادو ها كه ديگه سر از پا نمي شناختي و از خوشحالي اين همه كادو سرخ شده بودي ، آقا جون و دايي و خاله و بابا جون حسابي تو زحمت افتادن و برات هديه هاي خيلي زيباي آوردن دستشون درد نكنه اينم عكس هاي تولدت: 

    

               

اينم عكس دو تا فرشته كوچولو  

 

 

         عزيزم ،گلم ،تولدت مبارك       

                            

 

           

البته بعد از تمام شدن تولدت انقدر خسته بودي كه خودت رفتي سريع تو تختت و روتختي جديد كه بابا برات هديه خريده بود كشيدي روت و خوابيدي و به حدي خسته بودي كه صبح ساعت يازده بيدار شدي و از باشگاه هم جاموندي ، ستاره آسمونم خوشحالم كه روز تولدت شادترين روز برات بود ايشا الله عمري بلند و پر بركت داشته باشي ،به قول بابا فاطمه عزيز دردونه يكدونه باشه ، تكدونه باشه تولدت مبارك خوشگلم 

اينم عكست موقع خوابيدن

                   

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

زينب عشق مامان و بابا
26 اردیبهشت 90 13:39
خاله سمانه
26 اردیبهشت 90 17:02
هرسال وقتي24 اردیبهشت میرسه هزاران شهاب به سمت زمين هجوم مياوردن از خودم مي پرسيدم چه اتفاقي افتاده که آسمونيا ميخوان خودشونو به زمين برسونن؟ و امسال فهميدم اونا به پيشواز حضور مسافري ميان که زمينو با گامهاي مهربونش نوازش کرد تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه تولدت مبارک
مامان ابوالفضل
27 اردیبهشت 90 22:03
تولد مبارک خوشگل خانوم
دايي حميد
29 اردیبهشت 90 11:02
تولدت مبارك عشق منخوش به حالت چقدر هديه گرفتي ميشه چند تا ازون كادوهاتو بدي به دايي تا منم ذوق كنم شوخي كردم اونا همش مال خدته،برو حالشو ببر تولدت مبارك عسل دايي
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به می باشد